• بگرد
  • بازیابی گذرواژه

ریشه در برابر تیشه!

نوشته:مجتبی لطفی

جناب استاد عمادالدین باقی، سلام بر شما!
حرف‌های دردمندانه‌ات را درباره آن جوان بیست‌ساله اصفهانی پیش‌تر هم شنیده بودم؛ همان جوان فقیری که شاگرد نانوایی بود و پس از حوادث دی‌ماه، چند هفته بعد از دستگیری، اعدام شد. اما باز شنیدن آن حرف‌ها، دوباره دلم را به درد آورد؛ انگار زخم کهنه‌ای را تازه کرده باشند.
گفته‌ای:
«من پرونده‌های اعدامی‌های اصفهان رو خوندم، از جزئیاتش هم خبر دارم. اصلاً رأی دادگاه رو خوندم، باورم نمی‌شد! چرا جرئت نمی‌کنید رأی دادگاه را منتشر کنید؟ تا دو روز نمی‌تونستم بخوابم.»
و بعد، از سر دلسوزی و نگرانی گفته‌ای که این کارها باعث فرسایش مشروعیت و مقبولیت نزد مردم و افکار عمومی می‌شود.
خوب می‌دانم، چرا خوابت نمی‌برد!
تو ریشه داری؛ و کسی که ریشه دارد، نمی‌تواند در برابر تیشه بی‌تفاوت بماند.
ریشه‌ات، گذشته از خانواده و تربیتی که در آن بالیده‌ای، به مردی می‌رسد که من و تو خوب می‌شناختیم؛ استادمان، آیت‌الله منتظری. مردی که او هم خواب راحت نداشت، وقتی می‌شنید حقی پایمال شده، انسانی بی‌پناه مانده یا حکمی صادر شده که بوی بی‌عدالتی می‌دهد.
می‌دانی که چه چیزهایی خوابش را می‌گرفت؛ خبر دختری که از شدت فشار و ماندن در انفرادی، چنان از هم پاشیده بود که نجاست خود را می‌خورد؛ کودکانی که به خاطر اتهام پدرانشان گرفتار شده بودند؛ دخترانی که در زندان، به دلیل نبود امکانات بهداشتی، سلامتشان به خطر افتاده بود؛ زندانی‌ای که آلتش را با آتش سوزانده بودند؛ و زندانی دیگری که زیر شلاق جان داده بود و فردای آن روز، از قاضی حکم اعدامش را می‌خواستند.
این‌ها هر کدام زخمی بر دلش بود و خوابش حرام!
وقتی نامه مربوط به اعدام‌های تابستان ۱۳۶۷ را دید، باز هم خواب از چشمانش رفت.
تو هم از همان جنس بودی و هستی.
یادم هست آن سفری را که با هم به نجف‌آباد داشتیم، چند شب بود که خواب به چشمانت نیامده بود. در طول مسیر، ده‌ها تماس گرفتی تا شاید بتوانی برای یک معلم  فرصت اعاده دادرسی بگیری؛ تا راهی پیدا کرده و جانش را نجات دهی.
یادت هست حتی به آیت‌الله وحید خراسانی متوسل شدی تا از دامادش، آملی لاریجانی، بخواهد چند صباحی دست نگه دارند؟ اما نشد.
تا اینکه یک شب، همسر با کمالت، خانم کمال سرایی، زیر باران و تا صبح، پشت در خانه اولیای دم نشست و آن‌قدر ماند تا رضایت گرفت.
وای! دلم می‌لرزد. زنی را تصور می‌کنم که زیر باران ایستاده!
نجات یک انسان، یعنی کودکی که هنوز پدرش را دارد، مادری که هنوز چشم‌انتظار فرزندش می‌ماند و خانه‌ای که چراغش به خاطر یک حکم خاموش نمی‌شود.
پس چرا خوابت ببرد، برادر؟ وقتی هنوز ممکن است خانواده‌ای بی‌پدر شود، مادری داغ فرزند ببیند یا کودکی تا پایان عمر با جای خالی عزیزی زندگی کند؟
می‌دانم خسته نمی‌شوی. گاهی یک تماس، یک پیگیری، یک اعتراض و حتی یک شب بیداری می‌تواند سرنوشت انسانی را عوض کند.
بگذار تو بیدار بمانی تا شاید خانواده‌ای دیگر شب را بی‌دلهره به صبح برساند؛ بگذار تو پیگیر باشی تا شاید مادری به جای گریه بر مزار فرزندش، صدای او را از پشت در خانه بشنود.
وقت برای خوابیدن هست، برادر!
یادم هست استادمان، آیت‌الله منتظری، از زندانی‌شدنت چقدر غصه می‌خورد. می‌گفت حاکمیت اگر درایت داشت، باید به آقای باقی جایزه می‌داد، نه اینکه او را به بند بکشد.
او به تو اعتماد داشت و اجازه داده بود وجوهات شرعیه را برای رسیدگی به امور زندانیان دریافت و هزینه کنی.
برادر عزیزم، تو از سر دلسوزی حرف می‌زنی. نه براندازی، نه خواهان ویرانی؛ تو نگران سرنوشت مردمی و از پیامد احکامی می‌گویی که به باور تو، می‌توانند اعتماد مردم را فرسوده‌تر کنند. می‌خواهی صدایت را بشنوند، پیش از آنکه دیر شود؛ می‌خواهی کسی بایستد و بپرسد آیا راه دیگری هم وجود داشت؟
اما چه سخت است که گوش شنوایی پیدا نمی‌‌شود و کسی هشیار نیست.
در این روزگار بحرانی، که سرنوشت ملک و دیارمان بیش از همیشه به عقلانیت نیاز دارد، تو را قدر نمی‌دانند!
تو نمی‌توانی از کنار رنج آدم‌ها بگذری؛ چون آن ریشه‌ای که در وجودت هست، با هر تیشه‌ای از جا کنده نمی‌شود.
خدا کند روزی تو هم با خیال راحت بخوابی؛ نه از سر خستگی و ناامیدی، بلکه با لبخند یک آزادی!
باقیِ بقایت، برادر جان!
ممنون که هستی؛ ریشه‌ات برقرار، دلت گرم و قدمت استوار.
@lotfi_mojtaba

22 اکتبر2026/ 30 مهر1405

نوشته شده توسط
عمادالدین باقی
دیدن همه یادداشت ها
گذاشتن پاسخ

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

In order to use the Instagram feature, please install and activate Meks Instagram Widget plugin .

نوشته شده توسط عمادالدین باقی